|
دوشنبه 1388/07/27 ( 19:0 ) |
و من پنجره ی اتاقم را باز میکنم...
تا اتاقم بارانی شود
تا قاب عکس خواهرم بوی باران بگیرد...
تا چشمانم بارانی شود
چقدر دلم برایش تنگ شده...
دلم برای خنده هایش تنگ شده
دلم برای دعواهایمان تنگ شده
چقدر زود از خانمان رفت
چقدر خوشبخت شده
چقدر دوست دارم سر سفره غذامان دوباره 4 تا بشقاب بگذارم
چقدر دوست دارم سر حله حوله هایمان با هم دعوا کنیم
اما من دلم را به او دادم تا کنار عکس من در خانه اش بگذارد
شاید سنگیست
اما من واقعا دلم پیش اوست...
پیش خواهرم...
|
نوشته شده توسط fatima.f
|








