|
|
FATIMA THE LITTLE THINGS FROM MY SELF...
باران میاید
و من پنجره ی اتاقم را باز میکنم... تا اتاقم بارانی شود تا قاب عکس خواهرم بوی باران بگیرد... تا چشمانم بارانی شود چقدر دلم برایش تنگ شده... دلم برای خنده هایش تنگ شده دلم برای دعواهایمان تنگ شده چقدر زود از خانمان رفت چقدر خوشبخت شده چقدر دوست دارم سر سفره غذامان دوباره 4 تا بشقاب بگذارم چقدر دوست دارم سر حله حوله هایمان با هم دعوا کنیم اما من دلم را به او دادم تا کنار عکس من در خانه اش بگذارد شاید سنگیست اما من واقعا دلم پیش اوست... پیش خواهرم...
حظور گرم تو دلم را به جوش آورده است
ببين چه آتشي به دلم انداختي که آهن درونم را نرم کرده است اين روزها خورشيد هم زورش به من نميرسيد و اين شب ها به بود حلال لبخندت بي مهتاب خوابم مي برد گرم تر مي شوي تبخير مي شوم ببين چه آسان دودم کردي باشد که باغچه ات هوايم کند باشد که هوايم زنده ات کند
عادت کردم به تو، به اینکه حتی نگاهم هم نکنی...
عادت کردم، به خودم... به اینکه حتی دیده نشوم... من منتظر فرصتم تا تو باز نگاهی کنی... تا من باز دیده شوم... چه محال عشقیت بین من و تو... بهتر است بگویم: چه عاشقی محالم من، تو که نگاهی هم نمی اندازیم... چه آرام لحظاتی که من کنار تو می نشینم و تو حتی نمیدانی که من... چه آرام کسیست که در همسایگی من کنارت مینشیند...لبد با دلت مینشیند... من که نا امید... من که خسته شدم... دیگر خیالت نمیکنم... دیگر نگاهت... fatima 88
از اعماق حنجره ام فریاد میکشم...
که من اینجایم... ولی چرا هیچکس نمیشنود فریادم را؟؟؟ از ته قلبم غمگینم که چرا فریادم ضعیف ، کوتاه است... که چرا آسمان خاکستری،چرا شهر کثیف است؟ چرا مردم دیر به دیر گوشهایشان را تمیز میکنند که نمیشنوند فریادم را؟ صدا، صدای مرغابی،صدای بوق را نمیشنوند صدای سرخی آسمان را نمیشنوند زمینیان چرا؟؟؟ چرا نهفته در گلوی من بیرون نمی آید؟ آفتاب از پشت ابر ها بیرون نمی آید؟ از شوق اینکه تو آنجا باشی آمدم اما... از ابر ها چرا گلوله میبارد؟؟؟؟ fatima-88
کنار لبه پشت بام وایسادم و به پایین نگاه میکنم.خیلی بلنده.
دوساله که دارم به برادرم علی اصرار میکنم که به یک آپارتمان بریم تا فقط به این لحظه برسم. و حالا ... (جان من بخونین نظر بدین. بگین چی کم داشت...چی زیاد)
چشم ها را باید شست
چشم ها را باید شست ، با اسید باید شست که نتوان دید چشم ها را باید گل گرفت تنها منظر پاک سنگفرش گلی خیابان است تیر چراغ برق منتظر باران است منتظر تطهیر از بس که به او تکیه داده اند این خستگی ناپذیر چشم چرانان صورتک های سرخ، مانتوهای راه راه، روح های زندانی به ملاقات هیچ میروند. عطرهای تند حال درختان را به هم میزند چشم های حیز کلاغ دنبال صابون ارکید است امشب هم شکممان را صابون میزنیم فردا خدا بزرگ است اما نه بزرگی دیش ماهواره هایمان امشب جکسون قبلهی من است من صدتومن صدقه میدهم تا فردا بسیجی ها در کوره جلویمان را نگیرند تا من وکامی وفرشته وسامی دور از دسترس هم لامبادا برقصیم خیلی حال می دهد! خوشا به حال کلاغ که کسی برای لیسیدن دزدکی صابون او را به منکرات نمی برد! آقایان به بنده توجه کنید ،من تشنه له له زدن شماهایم با چشم های دریده تان مرا نظاره کنید من گدای نگاهم اگر وقت ندارید فقط یک نگاه دزدکی میدانید؟! من خیلی قیمت دارم!روژ لب ،پودر،سایه... شما را به عزت مدونا قسم مرا به قلبهای لزجتان مهمان کنید قول میدهم لگد نکنم احساس پاکتان را با لژهای کلفت کفش هایم وقت کم است من صدبار به مادرم دروغ گفته ام تا بگذارد به خیابان بیایم به خیابان آمده ام به دنبال!به دنبال چه آمده ام؟!!! (www.s-h-z.blogfa.com)
چه بگویم وقتی از درونم روی کاغذ می آید؟
وقتی برای اولین بار تنها لقمه ای از انتظار را چشیده ام حتی تر آنکه آن لقمه هم هضم نمیشود وقتی آهسته دستم روانه نوشته بازار میشود در شلوغی بازار ناگفته ها گم می شوم وقتی قلبم تیک تیک ثانیه ها را می شمرد دهانم طاقت زمزمه این سرود همیشگی را ندارد اما اکنون ساعت تکنوازی می کند آیا لرزش صدای قلبم در شمار لحظه ها وقفه انداخته؟ چرا دیر می گذرد این لحظه ها؟
از میان ستاره های درون جوی
مهتاب همچنان ثابت،همچنان چشم در چشم من است تنها امیدم به زندگی یک مشت خاک، یک دست بال و پرست آخرین خاطره ام از پرواز بال گشودن روی دریا،سقوطی آزاد به سوی رویا حتی صدای آواز دیگر برایم نا آشنا و نا مفهوم،با طنین امواج و آواز فرشته ها آمیخته آغوش سردم حتی بی هنگام... از لرزش صدایم گاهی... می سوزد چه کسی پشت ابرهاست؟ پس از کجا آفتاب می تابد؟ پس شعر از کدام سوی ابر ها لغات را میابد؟ زبانم گرفته و قلبم به لکنت افتاده!!! دستانم از نوشتن،از رمق افتاده و پاهایم باز مشق رد پا را تکرار میکند...
آنقدر آزادم که حالم بهم می خورد
ّنقدر نزدیک شبم که خورشید نا آشناست
زندگی همچون عقربه ها، همچون موج جلوتر و جلوتر هرچه جلوتر،خشمگین تر
ضربه های بیشتر حتی ضربه گیر ها هم کم کم تحلیل میروند
دستانت لحظه ای در دستم نفسم گاهی با جادویت حبس می شود و گاهی به این فکر می کنم که جادویم کرده ای
و من نیز تورا!!! و ما بر دریا پیروز میشویم حتی با سخره ها و طوفان هایش
و اقتدار...
و آنگاه که فرزند در مقابل مادر کشته می شود... و زمانی که آرزو های دخترکی به بار نمی شیند و آنگاه که پسر و دختر با سنگ و تیر کمان به دنبال سرباز های .......... اسرائیل می دوند... و آنگاه بود که اشک از چشمهای من پیغام صلح آورد. فلسطین از آن ماست کبوتر از آن بیت خداست و من از این که نمی توانم کمکی به برادران و خواهرانم بکنم خشمگینم... و احترامم را با درخت زیتونی که در حیاط خانه دلم کاشته امُ و با خون جگرم آب می دهم بیان می کنم... به امید آزادی....
خورشید بتاب که تنهایم خورشید بخواب که مهتابم هر لحظه سکوت شیرین شب شکسته می شود هر لحظه صدای نحست شدید تر می شود پس کی می خواهی خواموش شوی؟ ای رعد بخوان بخوان که نمی توانم صدایش را بشنوم... بخوان که زیبا تر از آن می خوانی.... بخوان که مانند او دروغ نمی خوانی... ای ابر ببار بر دلم ببار که باریدنم نمی آید حسش نیست آرزویش است اما نمب آید باریدنم نمی آید
اما دگر آرزویی هم نیست...!!! Fatima-87
از آن سوی کوهم ولی بی قرار از آن لحظه های خالی از اعتبار
به آرامی رودی ام پر خروش به آسانی امتحانی سینه جوش
ای آنسوی تپه ها باز بان ای قایق آشفته بی بادبان
خدا حافظی کردم و رفته ام بهتر است بدانی که من خسته ام
بهتر است بدانی که آشفته ام کنار درختان خشک خفته ام
بهتر است بدانی دل آزرده ام برایت گل و بلبل آورده ام
بهتر است بدانی که من خسته ام خدا حافظی کردم و رفته ام...
http://www.kal-kal2.blogfa.com/
این وبلاگ کل کل دختر ها و پسر هاس. حتما عضو بشین.خوش می گذره... منتظریم... با تمام توان برای شکست پسر هاااااااااااا....!
یه دفتر خاطرات خریدم ،
می خوام خاطرات هر روز و با کم و زیادش توش بنویسم.دفتر رو ۴۰۰۰ تومان خریدم. به نظر تو خاطرات توش چقدر می ارزه؟ چی توش بنویسم؟ برای هر روز چند صفحه بنویسم؟ توش عکس بذارم؟ اگه تو بودی توش چی می نوشتی؟ یه بار امتحان کن. یه دفتر بخر... به گذشته هات فکر کن، در صورت نیاز بخند... هرهرهرهرهرهرهرهر... گریه کن... به گذشته و آینده فکر کن... وقتی داری فکر می کنی که ۲۰ سال دیگه یا حتی ۱ ماه دیگه چه تصمیمی بگیری، فکر می کنی خیلی زوده اما دیر هم هست... خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی... اما باید عین آدم فکر کنی،نه الکی و سرسری،چون آیندته.اگه حتی به اندازه یه لوبیا واست ارزش داشته باشه هم باید بتونی راجع بهش تصمیم بگیری،که باهاش لوبیا پلو درست کنی،یا خوراک لوبیا... و اینجوری کاملا سر گذشتت عوض می شه،من حدود ۵ سال پیش به این فکر می کردم که چه رشته ای رو انتخاب کنم.همه می گفتن که زوده و فلانه و بیساره... اما حالا امسال فهمیدم که چقدر دیره برای فکر کردن... چقدر دیر جنبیدم...
سلام.من مشهد بودم.البته قبل از اینکه این رو بنویسم اومدم واستون کامنت گذاشتم.
توی راه مشهد تو یه شهری(ش----د) بودیم.روی دیوار آرایشگاه نوشته بود: شیتیون و برانشینگ البته توهین نشه ها اما ... یه ذره .... برن تحقیق کنن ، بپرسن...حد اقل پاک کنن.. چمیدونم.کاشکی عکس می انداختم.
تا به حال شده احساس تنهایی کنی؟ تا به حال شده در طی چند روز شادی را پیدا کنی؟ شادی که در غم غوطه ور است شادی که از دم رو به من است کنار چشمانت بودن آرزوی من است کنار دستانت آسودن رویای من است آفتاب از هر جهت تابد برای من است غروب آفتاب در انتظار من است اکنون بی تو و لبخند هایت ، چند وقتی می شود که غمگینم چند وفتی می شود که ناراحت چند وقتی است که بارانی... fatima-87
رفته رفته غمگینم آهسته می خندم کنار می آیم از حس آشفتگی نمب دانم چرا! نمب دانم چرا آغوش گرمت سردشد چرا لحظه هایت سرخ شد سرخ چرا هزاران اشک آهسته از کنار چشم من از کنار گونه هایم جاریست؟ مانند عقابی نفسم تیز شده. دستهایم نا گهان لرزید و لرزید روی کاغذ قلمم لغزید و لغزید نوشت روی دفترم دفتری خیس کنار شعر های از تو لبریز کنار خط به خط مشق و ترانه در اوج آسمان بی کرانه در اوج مهر و آغوش پر از تو در اوج حس و حال شیرین تر از تو به هر حال من کنارم کنار دفتر نا تمامم کنار بال های پر توانم... می پرم با دفتر خود سوی خورشید همانجا که ندارم جز تو امید... Fatima-87
همیشه آغاز راه دشوار است.
عقاب در آغاز پر کشیدن گاهی پر می ریزد ، اما در اوج حتی از بال زدن بی نیاز است. ¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤¤*¤*¤ هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود.می داند باید از شیر تند تر بدود تا طعمع نشود،و شیر می داند باید از آهو تند تر بدود تا گرسنه نماند. مهم نیست که شیر باشی یا آهو ، با طلوع هر آفتاب با تمبم توان آماده دویدن باش. (نلسون ماندلا) *¤*¤*¤*¤*¤*¤**¤**¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤
هنوز سرد هنوز آرزو هایم زیاد هنوز بال و پرم حسابی جان نگرفته است هنوز آسمان را اوج ابر و اوج خورشید را نچشیده ام عشق واقعی را ندیده ام حالم از عشق به هم می خورد،اما دوست داشتن را دوست می دارم دوست داشتن به هر چیز حتی مداد و میز آسان و بی دلیل یکلحظه هم که شده روی زمین بشین تا حس کنی محبت بی دلیل قالی را... Fatima-87
سیبی که از درخت می افتد از نو به شاخه بر می گردد اما دیگر نمی شناسند همدیگر را!
|